از تو
از مهربونیت
از خود خود تو
که معنای مهربونی هستی
دنبال یه بهونه بودم واسه گفتن
«دوستت دارم»
واسه جمله ای که کویر مرده دلمو آباد کرد
واسه تو
واسه بزرگواریت
واسه خود خود توکه معنای بزرگی هستی
دنبال یه بهونه بودم واسه اینکه بگم توی زندون تو بودن
چقدر زیباست
واسه اینکه بگم آرزو دارم همیشه تو حبس ابد
دستای تو بمونم
واسه اینکه تو معنای زندگی هستی
دنبال یه بهونه ام
واسه یه جمله
فقط واسه اینکه بگم
تو تنها بهانه ای
واسه زنده بودن
واسه نفس کشیدن
واسه خود خود تو که مثل نفسی![]()
چشمای من، به من خیانت کردن
به نفع تو
بعدا نوشت :
مریم عزیزم من هنوز تو رو یادمه مگه میشه یه نفر دوستاشو فراموش کنه ؟
اما ادرسی از خودت نذاشتی که واست نظر بدم
اینبار که اومدی حتما آدرستو بذار![]()
راوی![]()
صدای خنده هات یخ دل ادمای این شهر سرد و باز می کنه
و
هرم نفس هات دنیای منو از خواب زمستونی بیدار میکنه
تو راه میری و جای قدم هات سبز می شه
تو راه میری و به حرمت قدم هات بهار میاد
تو راه میری و بهار من بوی بهشت می گیره
تو راه میری و ...
راوی
از تمام راز و رمز عشق
این سه حرف ساده ی میان تهی
من سرم نمی شود!
راستی دلم که می شود!
مثل بچه ها خوشحالیتو بهم نشون دادی
ساده خندیدی
.
.
.
وقتی به خاطر من از ارزوهات گذشتی
می خوام به پاس مهربونیت
یه عمر واسه تو شعر بگم
راوی![]()
دوباره نوشت:
امشب از ماه هم تنهاترم
ستاره های بخت من امشب
حتی به شوخی هم چشمک نمی زنند
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گرزبام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلخ تان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
ه بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
***
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز
سیاوش کسرایی
پا نوشت:
متن کامل منظومه ارش کمانگیر رو توی ادامه مطلب گذاشتم![]()
وقتی که رفتی منو با تموم خاطره هامون توی یه قبر دفن کردی
اره نازنین بی وفا
تو رفتی
اونم با چشمای اشکی!
ولی خدایی
خودت بگو
چندتا ازاون دونه های اشکی که من
واسه تک تک شون می مردم ،
واسه من بود؟
اخه مگه تو چند بار واسه من تب کردی
که من هر روز برات می مردم؟
.
.
.
یه بار دیگه حرفامو توی ذهنم مرور می کنم . میخوام همشونو بهت بگم
می خوام سرت داد بکشم
اما
اما تا عکستو توی دستم می گیرم ...
هیچی یادم نمیاد...
جز اینکه
دوستت دارم![]()
راوی
****
۱.بعدا نوشت:
پیشی بیا منو بخور![]()
۲.خیلی بده که همه دوستات بیان توی وبت
ولی حتی یکیشون برات نظر نذاره
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه سد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو ، برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی ست...
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی با جمعی
عشقبازی به همین آسانی ست...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی ست...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه ی نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی ست
![]()
داده هایت.نداده هایت و گرفته هایت را شکر
که داده هایت رحمت
نداده هایت حکمت
و گرفته هایت امتحان است![]()
دستامون دیگه توان نداره
بلند شو . بیا و کاسه های شیر رو
از دستمون بگیر
